|
جزوه فنون>استاد اکسیر در وبلاگ زیر می باشد
www.sami20bk.blogfa.com
hi dostan my weblog will be update after 3 month....good luck افراد موفق مرتکب اشتباه های بیشتری می شوند اما انان از ان رو موفق هستند که راه های بیشتری را می ازمایند دیر یا زود به هدف خود می رسند انان همیشه بیروز نیستند اما سرانجام به بیروزی می رسند فقط به علت انکه تسلیم نمی شوند ارزویی باید داشت تا زندگی را به حرکت وا داشت
How Do You Interpret Love عشق را شما چگونه تفسير مي كنيد؟ Once a Girl when having a conversation with her lover, asked يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد Why do you like me..? Why do you love me چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟ I can't tell the reason... but I really like you دليلشو نميدونم ...اما واقعا"دوست دارم You can't even tell me the reason... how can you say you like me تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟ How can you say you love me چطور ميتوني بگي عاشقمي؟ I really don't know the reason, but I can prove that I love U من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم Proof ? No! I want you to tell me the reason ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful, باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي، because your voice is sweet, صدات گرم و خواستنيه، because you are caring, هميشه بهم اهميت ميدي، because you are loving, دوست داشتني هستي، because you are thoughtful, با ملاحظه هستي، because of your smile, بخاطر لبخندت، The Girl felt very satisfied with the lover's answer دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in Coma متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت The Guy then placed a letter by her side پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟ No! Therefore I cannot love you نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم Because of your smile, because of your movements that I love you گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره Does love need a reason عشق دليل ميخواد؟ NO! Therefore!! نه!معلومه كه نه!! I Still LOVE YOU... پس من هنوز هم عاشقتم True love never dies for it is lust that fades away عشق واقعي هيچوقت نمي ميره Love bonds for a lifetime but lust just pushes away اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره Immature love says: "I love you because I need you" "عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم Mature love says "I need you because I love you" "ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays" "سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"
خدایا! بگذار به جای این که دعا کنیم تا از خطر ایمن باشم بی مهابا به مصاف ان بروم بگذار به جای این که برای تسکین دردم التماس کنم توانایی غلبه را داشته باشم بگذار به جای این که در جبهه ی نبرد زندگی دنبال متحد بگردم به توانمندی های خود متکی باشم بگذار به جاب این که نگران خود باشم دل به صبری ببندم که ازادی ام را نوید می دهد عطایی کن تا از بزدلی فاصله بگیرم ورحمت تو را نه تنها در موفقیت هایم بلکه در شکستم نیز احسای کنم. م
اشک هايم قطره قطره بر قلبم می چکند و آن را شعله ور می سازند.چشم هايم
را می بندم و در گوشه ای نشسته افکارم را به آغوش می کشم.به گذشته نگاه می کنم, حفره هايی که قلبم را زخمی کرده اند و دستانی که دردهايم را شفا داده اند. راه هايی که برای رسيدن آغاز کردم و هرگز نرسيدم وجاده هايی که با اميد پيمودم و در عميق ترين درّه ها سقوط کردم.صخره هايی که به آنها تکيه کردم و درختانی که مرا در آغوش خود آرامی دادند. امّا امروز نه در راهی هستم که بی پايان باشد و نه درّه ای مرا اسير کرده است. امروز از رؤياهايم سقوط کرده ام و در اشک هايم غرق شده ام. از چه چيز می توانم بگريزم در حالی که غمهای وجودم قلبم را می سوزانند و دستان خودم رهايم کرده اند؟ آن زمان که در جاده ای ناآشنا با بی پروايی قدم برمی داشتم اگر در اعماق زمين هم رها می شدم ترسی نداشتم چون به آسمان می نگريستم و فرياد می زدم که چرا ترکم کرده ای؟! امّا امروز ديگر نمی توانم بگويم که چرا مرا در کنار دردهايم تنها گذاشته ای چون وقتی به خاطر ضعف هايم می گريستی و دستانت خيسی چشمانم را پاک می کرد فقط از تو می خواستم که خاطرات تلخم را با اشک هايت بشويی.خاطراتی که تنها خودم آنها را به تصوير کشيده بودم و من می خواستم تو گذشته ام را پاک کنی تا دوباره با شروع امروزم گذشته ای تلخ برای آينده ام رقم بزنم.شستن خاطرات از ذهن من برای تو خيلی آسان بود امّا تو می خواستی ذره ذره وجود مرا با خونت پاک سازی تا نه تنها امروز بلکه هميشه خاطره برايم يادآور شادی باشد.
روزي که عاشق شدم از خودم پرسيدم امروز من به صداي قلبم گوش کردم يا قلبم به صداي من؟
وقتي براي اولين بار نتوانستم نگاهم را به زنجير بکشم از خودم پرسيدم نگاهم مرا به زنجير کشيد يا من نگاهم را؟ روزي که از اضطراب دستانم خشک شدند از خودم پرسيدم من به گرما احتياج دارم يا گرما به من؟ وقتي براي اولين بار غرورم به خاطرصبرم انتظار کشيد از خود پرسيدم غرورم صبور شده است يا صبرم مغرور؟ وقتي زمان به خاطر امتداد نگاهش ايستاد از خود پرسيدم لحظه هايم مرا فراموش کرده اند يا من لحظه هايم را؟ وقتي آغوشش را به دستانم سپرد از خود پرسيدم دستان او براي آغوشم بي قرار بود يا آغوش من براي دستانش؟ وقتي ضربان قلبم به پرواز در آمد خواستم آنهارا بگيرم امّا از خود پرسيدم آيا آنها نيزمي خواهند در دستان من سقوط کنند؟ وقتي آنروز چشمانم به پاي سرنوشت افتادند تا از آن بخواهند آينده را به آنها نشان دهد از خودم پرسيدم او سرنوشت مرا در دست دارد يا من سرنوشت او را؟ ولي آنروز وقتي او به جاي من فدا مي شد از خودم پرسيدم به راستي من عاشق او بودم يا او عاشق من؟ چون ديدم که قلبم صدايم را شنيد,نگاهم آزاد شد,دستانم از گرما سوختند, صبرم از غرور شکست,لحظه هايم ديگر نفس نکشيدند,آغوشش را از دستانم جدا کردند,ضربان قلبم به اوج نگاهش رسيد و سرنوشت براي هميشه او را از من گرفت. امّا امروز گويي صدايي از آسمان مي شنوم که مي گويد:به راستي تو عاشق من بودي يا من عاشق تو؟
وقتی می توانم خود را جدا از تو ببينم پس يقيناً بی تو زندگی کردن به معنای پايان من نخواهد بود.وقتی می توانم با دست خود خاطراتمان را کنار پاکی باران بشويم پس حتماً می توانم تصوير زيبايت را نيز برای هميشه از خاطرم پاک کنم.وقتی به آسانی می توانم بر روی ردپايت قدم هايم را حمل کنم پس نبايد تنهايی قدم برداشتن برايم چندان دشوار باشد. آری شايد روزی توانستم خود را جدا از تو ببينم امّا يقين دارم آن زمان که برای شروعی دوباره از پشت نگاهت برخاستم اين صدای قلب تو بود که به من جرأت نفس کشيدن داد. آن زمان که با غرورم خاطراتمان را به دست باران سپردم ندانستم که اين باران نيست که لحظه هايم را با بی رحمی می شويد بلکه اين قطرات, اشک های تو بود که در تاريکی شب می گريست تا شايد من از سوزاندن آنها منصرف شوم و تنها ستارگان شاهد غرق شدن تصوير زيبايت در چشمان ماه بودند.می توانم بگويم که می توانستم به راحتی ردپايت را با فشار قدم هايم دفن کنم امّا ای کاش آن زمان که قدم به قدم رد پای مقدست را در زندگی ام نورانی می ديدم می دانستم که اين خود تو هستی که جلوتر از من با شمعی روشن در دست قدم بر می داری, گرچه هر لحظه اشکهای شمعت دستانت را داغ تر از قبل می کرد امّا اين گرمای شعله نبود که دستان تو را می سوزاند بلکه اين سنگينی قدم های من بود که بر روی قلب شکستة تو شناور بود .و اين من بودم که با چشمان سردم پاهايت را مجروح می ساختم یه داستان... زمانی بادشاهی می زیست که همواره در ارزوی بهار بود چرا که دنیایش بوشیده از برف بود اما از انرو که که بسیار سنگدل و نادان بود بهار هیچ گاه به مزرعه ی سرما زده اش بای نمی نهاد وهیچ جیز در انجا نمی رویید یک شب مسافری به دروازه قصر امد و تقاضای غذا و جایی برای استراحت نمود بادشاه به نوکرانش دستور داد اورا از قصر برانند او دخترکی با چشمانی بهاری اه ان دخترهمچنان به بیش می رود در شب زمستانی و در میان برف و با د وحشتناک.او همچنان به راه خود ادامه می دهد کسی نیست که دختری با چشمانی بهاری را یاری دهد دختر انقدر در شب را بیمود تا به روشنایی کلبه مردی در میانه جنگل رسید ان مرد او را به درون خانه برد اما دخترک ذر کنار بخاری جان داد و مرد و ان مرد دخترک را با احترام و مهربانی به خاک سبرد صبحگاه همه چیز درخشان بود و دنیا از برف سفید بود اما هنگامی که مرد به مکانی که دخترک ارامیده بود مزرعه اش را دید که از گلهای مزار دخترک می درخشید دختری با بهار در چشمانش و ان دختر ان روز در میان برف و باد به بیش می رود او به برواز در امده اری او مرده است دختری با بهار درچشمانش....
آري اي باران با نفسهايت جاني دوباره به من ببخش و ترنم شادي بخش نگاهت را به وسعت صدايت به رقص درآور.امروز من فرصت تجربه اي تازه را دارم پس برايم آوازي تازه بخوان تا با قدمهايم سکوت را به اسارت درآورم . فردا خيلي دير است امروز مرا درياب و باشبنم اشکهايت جاني دوباره به روحم ببخش چون مي خواهم بري هميشه غمهايم را در قفس تنهاييم زنداني کنم و کليدش را به تو بسپارم و به نام مقدست تو را قسم مي دهم که آنرا به بادهاي خشمگين ديروزم بسپاري و براي هميشه خاطره آنرا از خاطرزيبايت بشويي تا بتوانم تاابد با معشوقم از اين خاک بگذرم. و مي دانم اگر تو بخواهي مي تواني با افسونت ماه را عاشق خورشيد کني و ابر را عاشق مه پس امروز تا آخرين قطره خونت ببارتا زيراين آبي زيبا آينه چشمانش را به ياد بسپارم و در تلالو مرواريد نگاهش آينده خود را بيابم امروز شقايق ها تنها به عشق تو جوانه ميزنند و برگها فقط به اميد ا ينکه فرش زير پايت شوند از شاخه جدا مي شوند.و اين يعني گذشتن از شب تنها با چشم دوختن به نور ستارها.پس امروز تنها اين را با خود تکرار کن:حتي اگر از جاده اي سرد بگذرم که خورشيدي نداشته باشد وحتي اگر از راهي تاريک عبور کنم که چراغي آنجا نباشد هيچ غمي ندارم چون تو ای خداوند خورشيد جاده هايم هستي و هر روزه قطرات نورت بر راه هايم می بارد
در این تنهایی که خواب از جشمانم ربوده است به تو می اندیشم می دانی اگر دوست داشتن تو کار اشتباهی نیست بس قلبم اجازه نمی دهد کار درستی انجام دهد چرا که در تو غرق حس کنم چرا که قادر نیستم تنها با خاطره سرود تنها ماندن زندگی کنم من همه ی وجودم در راه عشق تو فدا می کنم محبوبم می توانی مرا حس کنی و تصور کنی که من به چشمانت خیره شدم تو را به روشنی می بینم زنده و جاودانه در ذهنم جای گرفته ای با این حال همچون ستاره بخت من از من دور هستی ...من همه ی وجودم را نثار می کنم تا تنها یک شب دیگر در کنارم باشی تمامی زندگیم را به خطر می اندازم تا تو را یکبار دیگر در کنارم حس کنم که چرا قادر نیستم تنها با خاطره ی سرود تنها ماندن زندگی کنم و امشب همه ی وجودم را در راه عشق تو فدا می کنم
در اعماق قلبم اتشی فروزان است...در اعماق قلبم اشتیاقی فراوان است... من از شور احساساتم می میرم و دنیای من با رویاهایم جان می گیرد و من با رویاهایم زندگی از سر می گیرم تو قلب وروح من هستی هر جا که روم شانه عشق تو را زنده نگه خواهم داشت تو جان و دل من هستی و من تا ابد در اغوشت خواهم گرفت و با تو خواهم ماند دوست دارم تا همیشه.... برخی می گویند عشق چون رودخانه ای است که نی های نازک را در خود غرق می کند. وبرخی می گویند همچون تیغی که جانت را زخم می زند عده ای می گویند چون گرسنگی نیازی دردناک وبی بایان است اما من عقیده دارم که عشق گل سرخی است که بذ رش در درون تو نهان شده است قلبی که از شکسته شدن می هراسد هرگز به نوای عشق به رقص در نخواهد امد رویایی که از بیداری می هراسد هرگز فرصت به وجود امدن نخواهد داشت هر انکس که بروای رها شدن در سودای عشق را ندارد هرگز ان را به کسی ارزانی نخواهد کرد و جایی که از مرگ در هراس باشدهرگز چگونه زیستن راخواهد اموخت در شب های تنهایی وجاده های طولانی انتهای زندگی انگاه که می اندیشی عشق تنها سهم انسانهای خوشبخت و قدرتمند است تنها به یاد اور که در زمستان سرد و در زیر برفهای تلخ ومنجمد دانه ای نهفته که گرمی خورشید در بهاران به گل مبدل خواهد ساخت...
|
About![]()
Home
|